|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
تا یادم نرفته بگویم که قوی تر از واژه ها هیچ چیز دیگری را در این دنیا نمی توانید ، پیدا کنید که این همه درد و گله و شکایتو یا این همه ذوق و شادی را بتواند تحمل کند. فوی تر از واژه ها پیدا کرده اید؟ تا یادم نرفته بگویم که واژه ها قشنگ ترین و زشت ترین رنگها هستندکه لحظه های ما را نمره میدهند.زیباتر و نازیباتر چیزی پیدا کرده اید؟ تا یادم نرفته بگویم واژه ها خطر ناکترین و تیز ترین هستند.که میکُشند..میزنند..می دزدند. وحشی تر از این چیزی دیده اید؟ تا یادم نرفته بگویم بی ارزشتر و نا لایق تر از واژه ها چه چیز میتواند باشدکه میلیونها واژه صندوق ِ سرنوشت را پر می کند اماخالی تر و کم رنگ تر از همیشه.... تنهاتر و مظلوم تر چیزی پیدا کرده اید؟ تا یادم نرفته بگویم به چه دلخوش کرده اید ...دنبال کدام واژه میگردید؟ که آنقدر پر رنگ و غلیظ باشد ، که سمت و سوی شما نقاشانِ نابلد ِ قانون شکن را بپوشاند.؟ فرقی نمیکند این سمت یا آن سمت.جیب هایت پر باشد یا پر تر!! دنبال کدام واژه میگردید که گلایه های بیست و چهار ساعته را سکوت جلوه دهید و لبخند بزنید؟! راست میگفت :: نبودن بیشتر از بودن است من حساب از دستم دَر رفته است. و تا یادم نرفته بگویم بی خیال واژه ها بی خیال کلمات من دیشب خواب نگاهِ ستاره*** ام را دیده ام ، که میگفت : ماه ِ من کجایی؟ امٌا من یادم رفت ی __ ادِ من بی خیال...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
فرضیه ای از یک حادثه ترکیبی بی درز که بی تردید تعجب را شانه میزند و جنبش ممنوعیت را از َصلاح بی نقطه ، بی تعارف سر باز می زند. بازار خریدن اعتماد بی رمق تر از ظرفهای لیبرال ؛ جنون واره تر مجنون میخرد. دفترم از روزهای غریبی شعر ترانه ی مجروح را آرام رنگ میکند چه کسی خواهد آمد ؟ مرز بین رویا و بیداری چقدر بوی حادثه می آید و تخریب ، به روز افتتاح شیرینی زهر میکند. چه کسی خواهد آمد؟ چشمهای ستاره *** آیا دانه ی حسرت خواهد کاشت ؟ تا بهار مشقهایمان صرف خواهد شد تا بهار عیار انتظار باز سکه خواهد شد؟ چه کسی هست.؟ با انگشت های رنگی.... روز های انتخاب جدید یا کهنه در راه است.. شاید سکوت هولناکترین فریاد باشد. به انتظار خواهیم بود تا بهار ِ شاید سرد !!! 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
برای عاشقان این قبیله که دَم میزنند دمادم تا اعماق گور قربانی گشته ایم .... اندک نظر رخنه به جانم که تنها با دو بال و دو پلک خود را در هلهله ی ماه و ابر گم شده میبینم. که شاعری خسته با شانه های لرزان از همین دیار قربانی میخرد او را ز من از این گلوی خشک که کنج گردنم تهی تر از چشم گرگ مینگرد تا بی مجال در هجوم نابرابری ها نامم بماند آیا...ا؟ ستاره ای *** امروز آمد...15 تا کِی بماند...؟ گاهی فکر میکنم بهای چه چیزی را میدهیم یا میگیریم.. گردن کشیها زورگویی ها..؟ خوش رفتار تر عادل تر و مقتدر تر.... آیا استقرار خواهیم یافت....خود ِ خود را.. ب ___ماند نامم آیا؟ تا کِی ؟ 
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط ستاره*** |
. شلوار دهان بازکرده ی ریش ریش بی دندان از بی لقمه ای سیر نیشش باز نخ ِ بی آب و سوزن پیر آماده خوش خوشک نیشش را بست سال تازه... صورتکهای ریش دار نیش تا بناگوش می کوبند به در مادر چادر به کمر دمپایی لنگه به لنگه زرد قرمز بابای تازگی !! هدیه آورده زود باشید... ذوقش ماسید مادر بر فنجان های قهوه خوری
پاشنه ور کشید شکمهای گرسنه شان که شام نزدیک ست
دریغا نیشش کور شد ستاره*** دلش ته گرفت بر دانه های خاکی سوخته خندیدند روزهای بی سواد سماق میمکیدند به زخم آینه ها جشن بی نیکی دور تر دور تر دروغی بچه گانه سکه ضرب میزدند هر بار که سفره می گسترند کوچه ها غرق مگس وز وز میسرودند بر این جشن... تحت هیچ شرایطی نباید از اصول و آرمانهای مقدس و الهی دست برداشت!! حتی اگر یک دست قهوه خوری هدیه بدهی!! نخ هیچگاه تر نشد.... نمیدونم میگن مومن از یک سوراخ دو بار نیش نمیخورد چقدر جای نیش...!!! نه آن نیشش.... ستاره*** د ___انه های خاکی خندیدند روزهای بی سواد 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
برفی تر از کوه های قطبی مهمان اسکیموهای گیس بافته ی سرخ رو و مرگ شعله ی آتش انگار رو به رو کویر نیمه جان هم به جنون ِ من خندید وقتی که رکابی ترین احساسم را در سرما به عمق تن کشیدم رو به رو تر سرنوشت به وسعت چشمانت مرا مهیا میکند چه زیبا فلسفه ی وجود تو را می بافم یک در میان و رج به رج با مار ییچ های اعجاز عشق وقتی که در شبهای بی ستاره*** هم نمیلرزم رو به رو تو..... رو به رو رو یای سفید (نثر) عشق عمیق و خالصانه همیشه حرارت بودن و ادامه ی زندگی را آسان میکند و جاودانه تر. عشقی که از تمامی روشنایی ها ؛ آفتا بی تر است. و در مهتاب شبانه با آرامش ستاره ***ها ؛ نَفَس می کشیم. و چال میکنیم در چشمهای سیاه آسمان شب روز ی را که بی خنده گذشت... روزی را که انتخاب نکردیم... روزی را که روایت فتح ما نبود... روزی را که در قاب هایمان می مردیم.... به پایان میرسد...این روزها.. ر ___و به رو تو... زمستان را از یاد نبریم

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
ر ___قص تعادل در ۳ قسمت ، شخصیت بیرونی و درونی را تلنگری می زند. قسمت ۲ ی__ک بشقاب سیب ن__ گویید قصه هست تمام شب باران می بارید.پشت میزم نشسته بودم. به ریزش باران نگاه می کردم و برای تو می نوشتم. از تنهایی وحشت نداشتم .دلهره هم نداشتم. رد پایی از گذشته ام را قدم میزدم.سیب هم گاز میزدم. یک سیب سرخ. گاهی اوقات سرمای رفتارهای گذشته ام مغز استخوانم را با رنگ یخی می سوزاند. و گاهی آنقدر گرمم میکرد که عرق سرد بر پیشانیم نمینشست. و واژه هایم روی کاغذ سفید ولو میشدند گاهی طوری رفتار میکردم که کسی متوجه مشکلاتم نشود. بیشتر از آنکه نگران مشکل باشم نگران قضاوت مردم بودم . باز به سیب سرخم گاز میزدم. می خواستم در موقعیتی قرار نگیرم که دیگران من را دست و پا چلفتی فرض کنند. و می خواستم که از پشت دیدگانشان مرا آنچه که می پسندند باشم و دیده شوم. حتی گاهی اوقات شهادت دروغ هم داده ام .!!! غافل از آنکه روزی باید تاوان پس دهم وگاهی طوری رفتار می کردم که خودم بودم و نگران قضاوت مردم نبودم. یک سیب دیگر گاز زدم.سرخ تر از قبلی. هوا روشن شده بود. ابرها رفته اند و خورشید لبخند طلاییش را بر لب آبی آسمان شناور کرد شاید امروز روز دیگری ست . و دوباره با غزل زندگی باید دست و پنجه نرم کنم. و مثل سیر و سرکه حرص و یا جوش بخورم.یا هیچکدام را. و من مثل خورشید از پس ابرهای بی تفاوتی طلوع کنم و از نگاهم و گفته ها و نوشته هایم بخوانی آن گرمای محبتی را که نثارت میکنم .ولی خود نمی یابم آن گرما را. زیرا شاید تو هم مانند من هیچوقت خودت نبودی. یک شخصیت موزاییکی... چند سیب سرخ گاز زدم. ستاره *** چه میداند آیا به چشم می آید یا نه؟ چه گفتی ؟ کمی بلند تر ..... چنین می گذرد عمر من به ماهی و به سالی که شوم پیر و کهنسال ی ا شروع یک سلامی که شوم سروی کنارت ی ا نهالی از تمنا سیب ها را تا آخر خوردم. تازه به خودم آمدم که من سیب دوست نداشتم. چون تو سیب دوست داشتی ، من هم سیب میخوردم. و پرتقال ها هم که خیال میکردم ساده هستند ؛ خونی از آب در آمدند. باز رنگ خودم نبودم. شدم سنگ رو یخ. همیشه تلاش میکنیم آنچه که هستیم نباشیم. نمونه هایشان الان بر سر پست و مقام کم نیستند. جالب اینجاست که همه هم زندگی ساده ای دارند!! و سیب سرخ هم نمیخورند.!!! آنچه که خود می خواهیم هستیم یا دیگران میخواهند باشیم؟ چه تلاش مذبوحانه ای... ستاره*** باز هم سیب میخواهی ؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
این شعر نیست ترجیحی بی قید و باک کافیست که چشمهایت خشک شود بر رمق ِ این سینه خیزان داوطلب سر ؛ که نیست دست ، که نیست میخزند چهار دست و پا منتهی به گِل اندود ِ خیابان اصلی ، همان هاله ی مبهم تا نانهای لواش شیرمالتر شوند نگاه کن پلک های پنجره ی شان زنگ زده است چمن های سبز را هم دریدند برگهای مرده هم ، حدس رنگ جنگل شدند از پس چشمهایم ؛ موٌرب میبینمتان به کدامین راه مستقیم سماء را پرواز میکنید؟ غباری ته نشین لابه لای کلمات گنگ تان ، چشمهایم خشک شد مثلثهای کور بی زاویه ای که بی مسٌما نقص میکوبند بر قاعد ه شان بخزید کور مالتر تا هرچه زودتر به کدامین ستاره*** ی آسمان برسید ؟! به کدامین اختر ..؟! به حقیر باریک میروید؟ شَستَم خبردار شد.... آیا به آنچه میخواستید رسیدید؟ چشممان خشک شد در جستجوی کدام سایه گاهید...؟ باز بخزید و ما میبینیم باز کور باشید و ما میبینیم باز ..... طناب دستاویزتان را بگیرید اما به چاهتان نمی آییم.... جشن و شادی این روزها... آن روزها چه خواهد شد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط ستاره*** |
آرامش را در مطلع کدامین اشعارم پیدا کنم؟ در پشت نقطه های خاکستریش؟ یا آن سو تر که ستاره ای از پنجره ی شعرهایم می درخشد. چقدر برای گنجشکها نان خرد شده ، بر حکایت های گرسنه ام بپاشم
قسمت ۱ ناخن خشک نگویید قصه هست هیچکسی نبود میز چیده شده بود باقالی پلو-مرغ- کباب- فسنجان- سالادو دسر... ا ز دور چشمک میزدند.. همیشه با خودم ناخن خشک بودم و هر وقت جایی دعوت بودم از فرصتی که کسی متوجه نشود استفاده می کردم و یک دلی از عزا در می آوردم در برابر این وسوسه قادر به مقاومت نبودم و نیستم حالا یا ناظر اعمال داشته باشم یا نداشته باشم! خودم که میدانم چکار میکنم ولی بعد طوری رفتار میکنم که کسی چیزی متوجه نشود با خودم ناخن خشک بودم به خودم نمیرسیدم نه غذای آنچنانی نه خرید آنچنانی و از فرصتها استفاده میکردم!! خبر نداشتند که خودم در اعمال و رفتارم شَل میزنم و دیگران را عصای خودم میکنم. و همیشه هم شعار میدادم و آیین زندگانی تعلیم میدادم باید مراقب می بودم تا من را در حال ارتکاب اعمالی که خودم به بدی از آنها یاد میکردم ؛ نبینند یاوه رفتار نمیکردم؛ یاوه تر مرا میدیدند عقل یعنی آنچه که میدانی بگویی و به گفته ی خودت عمل کنی. دور و برم چه خبر هست از بی عقلان !! یا من شبیه آنها هستم یا آنها شبیه من!! با خودم ناخن خشک بودم آخرت را هم به دنیا فروختم ، خریداران انگشت شمارند.! داشتند دسر میخوردند ؛ گفتم نخورید میگویند از پودر استخوان خوک ، ژلاتین درست کردند. ستاره*** در ِ گوشم گفت : من که دیدم داشتی ناخنک میزدی!! کجایند اهل یقین؟ و خریداران آخرت/؟!!! نصیحت کردن و پند دادن و فرار از حقیقت تا کی؟ تا کجا؟ اثراتش را میبینیم . جز انسان زدایی چیز دیگری نصیب نمیشود.. گروه شیطان ؟! 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
خمیازه کشان رنگ می داد چای جوشیده ... خستگی های پیچ در پیچ ِ رنگی لباسم ، راه راه ها یش حتی گلهای چارقدم را هم ندید قل قل ، سماور فریاد می کشید اضطراب های دقایقم را در جستجوی دیدار عشایر خمار زندگی ایل ایل کارزار التهاب ، گویی هیچ وقت به مقصد نمی رسد دنباله دار دیدار به کجا.......... کدام خیمه ی سیاه .... ایل ایل کارزار کبود بر پشت کوهان کینه ی شتر تشنه تر از دیروز سراب را مست تر در استکان لِرد گرفته ی چای ؛ سر می کشند ستاره *** حنا می بندد، بودنش را با رفتن و می دوشد آغوز شیری رنگ خیال چرب و شیرین ؛ کد خدایان را........ کیستم من کیستم من فقط می دانم آغاز همیشه بی انجام نیست بی تردید بایدهجرت کرد حتی در حرام ماه به کجا کوچ می کنیم در کدام منزل فرود می آییم کجایند آنها که از ممالک خویش حراست کردند ، با مرگ اندیشه های سفید.... 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط ستاره*** |
کلاغ پر گنجشک پر با انگشت اشاره راحت پَر.. مشت میکنم همه چیز پر کوهساران ِ دامن پاره ؛ َپر تارو پود امواج سیاه ِ تشویش ... جعبه ی حرف سازی های جسم و روح هم ، پَر مارهای سرخ خط دار زهرهای پاشیده به گنجشک و کلاغ ما هم پر ... طبل ها وسنج ها همه میزنند تنومند فریاد این پریشانی مرموز چیست به وضوح مینگرم که ستاره *** نبود ماه نبود چراغ خانه نبود شرم آدم های تکیه ها نبود همه پر همه غلتیده به پهن آسمان ... باران سیاه میبارد... چتر ها همه پر...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ستاره***
| ||||||