|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
اگر اشاره کنی بهار از دلت سر میزند.. با دستهایم ابرها را کنار میزنم... خورشید را بیدارمیکنم. شاخه گلی را توی لیوان ابی روی طاقچه اتاقم میگذارم و به اسمون سلام میکنم .... ماه وستاره را به خو رشید میدهم . ..ومی گویم همیشه بمان. .همیشه....بدون ...تاریکی..* با یک رنگه خوب...... . .من با تکه خاطره هایم می ایم ..از انتهای راه...می ایم..با دستهایی که ماه وستاره را..به اسمون دوختند.. لنگ لنگ می آیم بیا تا با هم از حومه تاریکیها گذر کنیم. .می ایم تا تصویر تبسٌم را تو به قاب لبم هدیه کنی.. تا ناگهان شاید..به اسمون برسیم....چون خواب تو را دیدم........***
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
سلامی به روشنی یه روز افتابی*** با یه شاخه گل رز حالا هر رنگی باشه..... اولین کلماتم را با دلشوره می نویسم.... از رفتن ونرفتن...از اینجا..تا.....اونجا...ازحسرت نرسیدن به ارزوها...تا...رسیدن.... از خنده تا اشک... از این رنگ تا اون رنگ..... با من سخن بگو...حرفی بزن... خدا کند همیشه...چشمهای تو ..مثل اسمون روز ابی باشه ..بدون... ابر خدا کنه غصه هات بره یه جای نا معلوم... از خنده هات باغ بهاری پر بشه از شکوفه های بهاری... با من که دوست دارمت..ای ابی قشنگ..با من که زار می زنم.. با این همه دلشوره...دل تنگی...از همه چی... با این همه رنگ بیا هم اسمون شیم...*
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ستاره*** |