تبليغاتX


__________________ ***آسمان ستاره***

***آسمان ستاره***

رنگ نگاه

 

 

 

 

 

آنگاه که مردم ِ پیرامون احیا گرفته اند

  تو می گویی   دنیا خواب است   خواب

خواب عمیق

آن سو تر دریاچه و دشت با لاقیدی لب به لبخند می گشایند

و به بیداری  نگهبانان پیرامون  باز هم لبخند می زنند

بخوانید... احیا .. بیدار ی....آه

بگذار آدمی بیداری و  آزادی را از باد کوبنده و دریای توفنده بیاموزد

تو هنوز هم خوابی...!!!هنوز

امشب قرص های خوش رنگ  خوابت را نخوردی!!؟

فردا راحت بخواب

ستاره*** تلو تلو خوران میآید

همیشه بیدار است .

  تو روز هم خوابی         امشب احیاست ؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ستاره*** |


 

 

 

دردی حس نمیکنم ولی زندگیم آسان نیست

می دانم بهترین دوستم شاید خودم باشم

کسی اهمیت نمیدهد ، ولی من بسی نیرومندتر از آنم  و

تاآخرین نفس نبرد میکنم.

برای گریز از این دنیای کوبیسمی رنگ.

از این دنیایی که همیشه باید پایبند باشی .

و هیچ کسی هم به خانه اش نمی رسد.!

تارهای عنکبوت آزادی!!! را چه محکم بافته اند.

اسیر و گرفتار این دایره ئ حماقت ؛

 رویاهای گمشده مان را دنبال میکنیم.

 و ثواب میبریم!!  هی ثواب میبریم!!  هی ثواب می بریم!!

 تو را می کُشم؛

زیرا در این بی قانونی  قاتل ها آزادند. 

و فقط  پازل ها جا به جا میشوند..

پرانتز همان است..مهم نیست بسته باشد یا باز.

یا نقطه باش . یا علامت سوال؟......فرقی نمیکند..

تو را هرچه می خواهند میبینند.

من بارها اعدام شدم..بارها خونم ریخته شد..

بارها شکستم..

 اما  صدای پتک قاضی همیشه خاموش است...همیشه...

تو را هر چه میخواهند میبینند.

 

میروم  به راه خود و  به سوی بی بندگی

و نفرت از سیاهرگ هایم می تراوشد

پاکی ترانه هایم رگ زده شده

 ولی بوی خون نمی آید

و با ذهن خود یگانه می مانم....بی نیاز به نگاه تو

دیگر نگاهم نکن ......ستاره*** را نبین

بگذار نمایش آغاز شود .چشمانم را می بندم برای بهتر دیدنم

 و روی بر می گردانم آنگاه که سرم را به این جهان تکان ندهم

و به سوی شرقی ترین ستاره*** میروم.

زیرا او زیباترین خورشیدم خواهد بود.تو همان نقطه باش.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

 

از من ؛ اشک، به آرامی

ازتو؛ انتظار؛ کنـــــار ِ پنجره

آن زمان که دانستم فقط باید گریست.

آن زمان که دانستم تو را به اشتباه وادار به دوست داشتنم کردم

و   وادار به دوست داشتنت شدم.

آن زمان که فقط تو را شبیه ِ رنگِ خود میدیدم...

باید گریست

این زمان که شمع ها به سقٌاخانه ؛ میخندند.

 و آجیل ِ مشگل گشا جز کلافی درگیر، چیز دیگری به مهمانش تعارف نمیکند.

این زمان که همدیگر را دعوت به قربانی ِ هم میکنیم و به دَرِ ِ خانه ها میبریم....

آری باید گریست

اکنون آفتاب را غباری سرد پوشانده است؛ که پنجره هم مِیلی به باز ماندن ندارد

و کبوتـــــر ِ آرزوها هم؛ با بالهایش گرم نمیشود.

از من سپیدی ِ خاکستـــر

از تو جانِ شعله های آتش

و در این روزگار ِ دَوٌار ِ بی قانون ؛ ببین چه بر سَرَم آمد

و غم و غصٌه ؛ عِیش و نوش ِ هاله ئ نَفَس هایم شد

باید گریست...

و لبخندی شور زد؛ که طعم بادام های تلخ را دهد..

آه..... چَشم ِ من ؛ آرام اشک بریز

تا حکایت شبانه ئ یکساله ئ من ؛ مشهور ِ عصر ِحِیران و پریشانی شود...

      و یا شاید ستاره*** تدوینگر ِ این خاکنامه باشد...شاید...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

مشت  مشت به دیوار پوسیده و رنگ پریده ، می کوبم

و میله های کوچک همان دریچه ئ انتظار، وقتی که انگشتانم سرمای خشن ِ آن را حسٌ میکند ، بهترین بستر برای آرامش خستگی های  جسمم میشود.

مشت  مشت نگاه می کنند ، موشها و سوسک ها یی که مرا دوست دارند،    حتٌی موشها  هم  به من لبخند می زنند...

به من ِ آزاد اندیش

به من ِ حقیقت جو

و من ِ زندانی....و زخم خورده ئ تاریخ سی ساله...

یا هزار  و چند صد ساله..

و من ِ تشنه    تشنه    تشنه  هلاک    هلاک    هلاکتر

مشت مشت فریادی جز رهایی از این سوزش مغز ،و بیداد را نداشتم.

فقط فریاد...

و اکنون چون آزاد می اندیشم  ،در بند هستم...زندانی ام.

مشت  مشت  تردید و امٌا ها و چرا ها ، بی جواب ، مشغولم کرده است.

حالا من به موش ها لبخند میزنم ،چرا که آدمیانی که در بیرون از این معرکه زیست میکنند؛ و  هر چه پراکنده تر به سیاهی... رنگ میبازند ...

مگر آزاد نمی اندیشند ؟ که در بند نیستند؟!!

مشت  مشت مِیلم به زندگی بیشتر میشود، زیرا خود را شناختم

من زندانی نیستم

من انفرادی نیستم   و دردی حسٌ نمیکنم.

بهترین دوستانم کنارم هستند ، هزاران هزار فکر ِ نو  و نیرومند.

و قلبی ،     پر از عشق ،  عشق...و باز هم عشق

و هزارن لبخند ِ بی تملٌق

پس بگذار ...بگذار.....

  اکنون باز  در بند ِ بی بند باشم.

چرا که یکتا شناخته ئ من هنوز در آسمان نمیدرخشد. و هنوز ستاره*** به ملاقاتم نیامده است.

چه سرنوشت قشنگی خواهم داشت...

اکنون سوسک ها هم در پیاله ئ سوراخ آش به من لبخند میزنند....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

 

 

 

برایم با لبخند چای آورد

با لبخند چای را گرفتم

هر دو با لبخند چای را نوشیدیم

داغ... داغ

نگذاشتیم سرد شود

سریع نوشیدیم.....  سریع قهقهه زدیم

هر دو...نگرانِ هیچ چیز نبودیم

نگرانِ فردا نبودیم

که گرسنه یا گرسنه تر خواهیم بود

دَر ها بسته....همه جامُرتٌب

سریع دست در دستِ هم   با لبخند و عاشقانه

       کُنج دیوار

سریع برای همیشه تنهایی را باخود بردیم 

  من...تو

هر دو سریع میمردیم....

تو لبخند میزدی

من لبخند میزدم

چای پُر رنگ تر از همیشه بود...رنگ مرگ..رنگ سفر...

                                      

       

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |



نگاهم رنگی دیگر میبیند..


HOME
E-Mail

LinkDump

اندیشه فـــردا
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Links

زمزمه ی زندگی
خودمو خودم
بامداد خمار
اندیشه فردا



آمار وبلاگ
کاربران آنلاين:
بازديدها :


همه چیز یک روز تمام میشود

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*



*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*

امروز دستانم خالی تر از روز های بی باران تَرَک بر هرچه دار و ندارم میزند امروز شعرهایم از بی آبی ته کشید اشکهایت را به من قرض میدهی؟
ستاره***

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ