|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
چیز زیادی از این دنیا نمیخواهم. اما رنگهای دنیا سایه شونو روی زندگیم پهن می کنند. احساس سیالی دارم . چشمهایی که بدون اراده در جستجوی ابهامات هست. سوار تراموایی هستم که دستم را محکم به میله هایش گرفتم تا زمین نخورم. انگار در راهروی باریک تراموا چشم براه آشنایی هستم. هر چند نه تو به ایستگاه آمدی و نه من برایت دست تکان دادم زیرا تو هم سوار خواهی شد. بدون بازتاب های احساسی از دیگران ، چشم به مسافران دوخته ام. ندایی اسرار آمیز از آن موجودات به من القا می شد. که از طریق نگاه با آنها ارتباط بر قرار می کردم. انبوه عظیم از نگاه های رنگی. برای زدودن اندوه آن چشمها چه باید میکردم؟ نگاه آن دختر که می لرزید. نگاه مرد سیاه چهره ؛ از دود و اندوه روزگار. چه باید می کردم؟ مسافران پیاده و سوار می شوند . با جامه های رنگی مثل رودخانه روان بودند. خوشه های انسانی به شکلی نا مطمئن از میله ها آویزان بودند. دلم می خواست این جانور عظیم الجثه را رها کنم و بقیه راه را پیاده برم. اما انگار نگرانم میکرد. شرم و حیا ی ذاتی من را از این کار باز می داشت. کم کم مسافران ِ مو هوم ِ رنگی ، پیاده شدند وکسی نماند. من تنها بودم.تنهای تنها.. شب شد. پرتوهای شوم ؛ شهر را روشن کرده بود. و بادی مسموم در گوشهء خیابان شهر می وزید. اکنون اینجا کجاست و به کجا خواهد رفت . تراموا دور شد. و بر روی قرص ماه بر دشتی که با نوری مبهم از ستاره *** روشن بود می گریخت...و در افق نا پیدا شد..رفت.. من ماندم با رنگهای دنیا که هنوز سایه شون بر سرم هست.. من ماندمو این زندگی.. و فردا دوباره سوار بر این آهن پاره.......
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
پارک زنانه کلینیک دندان پزشکی زنانه آن هم فقط با چادر تاکسی زنانه هتل زنانه !!! ای زن ای بی ارزش!! آنقدر کم و کوچک هستی که با در دست داشتن نامه ء اماکن بزرگ میشوی و آنگاه عطر زنانگی ات همه را مست میکند رنگ میگیری پر رنگ میشوی و خوب دیده میشوی تو را چه تنها سفر کردن/! تو را چه به هتل رفتن /! پس مردت کو ؟ پاسبانت کو ؟ همسر و هم سرت کو؟ هان حتماً مردت در پی تقسیم مهر و محبتش چهار ثوابش را در آغوش گرمی دیگر ؛ تقسیم میکند و تو تنها ! آمدی نذرت را برای سلامتی ِ سایه اش بر سر خوردگیت ادا کنی.؟ ای ضامن آهو میبینی .؟ راهش ندادند.. میبینی !!؟؟ صبر کن بانو ستاره*** های هتل برایت چشمک خواهند زد و برای زنانگی ات رنگ میبازند میبینی بانو می بینی دیگر نامه ء اماکن از تو نخواهند خواست! یادت هست برای خود فروشیت هم از تو نامه نگرفتند فقرت مجوزت بود.. صدای رعشه ء گام هایش را میشنوی ؟ برو بساط سفره را مهیا کن ظرف هایت را بشور پیراهنهای مر د ِ با غیرتت را اطو کن و با بوی عطر به جا مانده اش خوش باش مست شو رویاهایت را با رنگ قرمز ِ ماسیده بر دار ِ یقه اش ، آویز سینه ات کن و در این قصر طلسم شده ، تحلیلت را دفن کن تو را چه تنها سفر کردن./ ! ای ستاره *** بانو شرایط اقامت زنان در هتل های ایران بعد از گذشت نزدیک به سی سال از انقلاب همچنان پیچیده و مشکل است. خیال دارند برای اینگونه مسافرهای تنها ؛ هتل بسازند!!! اونم ۵ ستاره*** 
در طول سه دهه خانم ها برای اقامت در هتل با مشکلات و دردسرهای متفاوتی مواجه بوده اند که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد.
بنابر دستوری قدیمی، خانم هایی که به سفر می روند باید ابتدا به اداره اماکن نیروی انتظامی مراجعه کنند و در صورت موافقت اداره اماکن نیروی انتظامی، هتل اجازه دارد، خانم های مجرد و تنها را بپذیرد.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ستاره*** |
و اژه واژه نگاهم به گریه افتاد پنجره ، حتی کوچه هم به گریه افتاد و نعش سار آنگاه که از یک پل فاصله به دیدنت پَر کشیدم و سکوت پشت در خانه ، قند تلخ مهمانم کرد اقیانوس آرام ِ دلم سیل بی کرانه ها شد وای ِ من وای ِ من ستاره*** دخترک همسایه آدرس سرای تو را به رنگ التهاب ِ دلم داد در هیاهوی شعله سوختم آنگاه که گرفتار سپیدار سالمندان دیدمت وایِ من وایِ من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در حالی که در تمام کشورهای دنیا روز جهانی کودک دارای ارزشی تاریخی است و در این روز بر اولویت نهادن حقوق کودکان تاکید می نمایند در کازرون ، گوشه ای از شهر تاریخی شیراز که دارای فرهنگ تاریخی غنی و پرباری است محمد رضا حدادی که در 15 سالگی به اتهام قتل عمد دستگیر و به دلیل فقر مالی، بی تجربگی و اغفال، قتل دیگری را گردن گرفت قرار است درست یک روز پس از روز جهانی کودک و در تاریخ 18 مهر ماه سال 1387 به دار آویخته شود . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آقای پیروز وبلاگ شما مشکل داره ؟ باز نمیشه ؟
حدادی در ۱۵ سالگی به اتهام قتل عمد دستگیر و به دلیل فقر مالی، بی تجربگی و اغفال، قتل دیگری را گردن گرفت
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
کمی متفاوت دوران کودکیم را به یاد میاورم. یک روز با مادر به یک مجلس مناسبتی رفتم..۶ یا ۷ سالم بود. وقتی که فضای مجلس به اوج ملکوتی و اوج آسمانی اش رسید.!!!ِ چراغ ها را خاموش کردند. یا شایدم برای من روشن کرده بودند.!! خلاصه وقتی چراغها خاموش شد ؛ فواره ای از گلاب روی حاضران پاشیده شد.همان لحظه من در ذهن کم رنگم تصور کردم اگر داخل این گلاب پاش کمی رنگ قرمز یا مشکی بریزند..و بعد چراغ هاروشن بشه؛ قیافه های این خانم ها چه شکلی میشه...و هر کسی بادیدن طرف مقابل چه عکس العملی نشون میده. یا داد میزنند::خون...خون امام حسین.. یا دادمیزنند:: وای همه جهنمی شدیم. صورت های ما سیاه شده. آنقدر از این فکر و تصور رفتار های آنها خنده ام گرفت ؛ که وقتی چراغ ها را روشن کردند. همه با چشم های قرمز و گریان منو بر بر نگاه میکردند که چرا دارم میخندم...من هم توی دنیای رنگها........... راستی چرا در چنین مجلسی همه از رنگ قرمز و سیاه وحشت میکنند؟ ولی آن لحظه ای که یک شاخه گل قرمز از دست عزیز ترینمان میگیریم انگار دنیارا هدیه گرفتیم. و پُر میشویم از رنگ نقره ای ناب. و رنگ شب با ستاره ها...وای چه زیبا چرا هر رنگ جای خاص ؛ اثر خاص و تصوری متفاوت در بین اندیشه های مردم دارد.؟ شاید باور های نسل به نسل باعث اینگونه تصور ها و برداشتهای غلط شده. از دوستی یک بار سوال کردم . اگر یک آقای با شخصیت و تحصیل کرده و با تمام امکانات که مورد قبول خانواده و خودت هست.؛ روز خواستگاری یک جفت جوراب به رنگ بنفش با گلهای زرد به پا کنه تو چکار میکنی؟؟ هنوز لحظه ای نگذشته بود که چنان داد زد : میگم نه...نمیخواهم.که من دلم به حال گلهای بنفشه و خورشید زرد زیبا سوخت. یا مثلا اگر فردی که پر از علم و معلومات اسمانی و غیر اسمانی!وقتی به جایگاه برای نطق میرود و همه چشمشان به جو رابهای قرمز فسفری رنگ ایشان بیفتد .....وای چه مجلسی... رنگها با ما بازی میکنند یا ما بارنگها ؟ این لباس را انجا نپوش ..رنگش ضایع هست. این دمپایی زرد را نپوش مگر دیوانه ای ؟ چون دمپایی های دیوانه ها زرد رنگ هست. شاید خود ما بر اثر رفتار های متفاوت در مکانها و زمانهای مختلف معنی رنگها را کاذب ثبت کرده ایم. رنگها درسته که از لحاظ علمی اثرات مربوط به خودش را دارد. ولی رنگها جزء طبیعت هستند. مثل رنگین کمانها. مثل بالهای قشنگ پروانه ها. میگویند برای خوب اندیشیدن باید خوب خواند . باید برای درست اندیشیدن خوب یاد گرفت ستاره *** شاید تو درست نمی اندیشی ؟ من همه ئ رنگها را دوست دارم.. مخصوصا رنگ زیبای مشکی. با یک نقطه!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
فرصت زیادی نیست در وسعتی به قدر یک قطره انتظار سرگردان ؛ باید انبوه قرن ها اندوه را خلاصه کرد. فرصت زیادی نیست تا عبور مستانهء چلوار سران ِ سیاه و سفید را تا فردای کهنه ،بدرقه کرد. تقصیر ماست....زیاد چرت زدیم. و رویاهای رنگی زیاد دیدیم. دیگر دنیا را آب نمیبرد ...خوابِ ما سیل آساست. موریانه ها بیکار ننشستند . . فرصت زیادی نیست فریاد ساکت ِ خود را هم به چاه نمیتوان گفت چاه ها پر از احتکار نان و گندم است. شاید بعد از فصل پاییز ، باز باید به خزان دیگری سلام کرد.!!!و گرایش به سبزی ممنوع باشد!! و شاید هیچ وقت شراره های ابری کنار نروند تا خورشید استقلالِ اندیشه ها ، چشمی روشن کند. تا عصر دومی آید... صبحانه ام امروز دافع اشتهایم هست.. .آیا به ضیافت تبدیل میشود.؟ بیدار شو ::: با تو ام !! چقدر در خوابم اسراف کردم و خواب ِ ستاره*** را میدیدم. ،
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
| ||||||