|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
پی ِ یک خیال واهی روزگار هم ، بی حواس تر دلخوش به نگاهش ، میزنم هر روز لبخند تازه فهمیدم ، نگاهش لوچ بود دل من چپ میرفت گیجگاهم ماه را رنگ ستاره *** میدید مدام اعتراض میکرد یا به نوعی نق میزد گفتند" وضع مملکت همچنان هم که می گویی بد نیست!! گفتند"مردم خوبی داریم. چشمهایت را باید عمل کنی و دیدت عوض شود. چشمهایش را معالجه کرد باز همانطور میدید هیچ چیز سر جایش نبود نه دین نه اقتصاد نه بهداشت نه فرهنگ نه عشق!!! نه احترام نه سیاست نه مرد نه زن نه..... .آخر نفهمید چشمش لوچ بود یا دنیا کج میرفت.... 
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
در رابطه یا بی رابطه با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!! در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان) قسمت ۱ سر راهی آشیانه ام کجاست؟ دست بی رحم این گودال سرد هم مرا پس می زند. این سگ مردنی هم دلش برایم سوخت. یک پاره آجر در سینه اش می تپد. صدایش را می شنیدم که می گفت: من از فروش او منصرف شدم ، من خیلی برای این دختر زحمت کشیدم. او روز اول مثل یک ببر وحشی بود. حالا میبینی چه خوش نقش و نگار و رام هست. نه رفیق من اورا به تو کرایه می دهم. اول پیش قسط بعد هم هر شب که کار کرد سهم مرا کنار بگذار. وقت تنگ است زودتر معامله رو تموم کن. *** این بار خودم ، خود را سر راه می گذارم.تا به یک جهنم دٌره ای بروم. دختر سرراهی همیشه باید سر راه باشد. یک سناریوی تکراری من ِ خوش عطر و بو و زیبا رنگ ، مثل گلی هستم که زنبور عسل ها وقتی خوب عطر و بوی مرا مکیدند سراغ گلی دیگر می روند. آشیانه ام کجاست؟ چشمهایم سالهاست که به تاریکی خو گرفته ا ست ماشین نقره ای جلوی پای دَر به دَرم ترمز کرد. اشعه ی درخشان ستاره***چشمانم را کور کرد گفت: زیبای غمگین آدرس مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست همین نزدیکی هاست؟ آشیانه ات کجاست برسانمت؟! آمار بچه های بدون شناسنامه در ایران رو به افزایش است.! فقر و به دنبال آن روابط نامشروع...؟! فقر فرهنگی/ اقتصادی/....؟! 
خانه پدري روي خوشبختي را ببينند و نه در خانه همسر.
گويي تنگدستي، نكبت و فلاكت دست خود را در دست هم ميگذارند
تا بدبختي و درماندگي اين زنان را صد چندان كنند.
و بدين سان يكي از دردناكترين فصول زندگي اين زنان
در گوشه خيابان ورق ميخورد،
اين زنان پس از مدتي تمام اميدها و آرزوهايشان را دود ميكنند
تا تمام دردها و رنجهايشان را در چند لحظه هم آغوشي التيام بخشند.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
مسیر نگاهت را به خاطر می سپارم تپه ای پایین تر از بی گناهی روبروی خورشید راهی پر از رنگ بوسه ؛ که طعم گریه ندارد هنوز جای قدم هایت بر شعر هایم ترانه می ریزد دیشب خوابم از دشنه ء تبعید تو خونین شد و باز تو را دیدم در خواب که پنجره می خواهی از این غریبستان ؛ از این تبار سنگی ؛ پنجره می خواهی ؟ دست نا به کار این روز گار عبوس بشکند ؛ که حتی بید مجنون هم برایت دل نمی لرزانَد از این قیافه های ناجذبهء بلا انگیز ِ نمک نشناس پنجره می خواهی ؟ تبعید تو بهانه های من سخت تر از ماندن در این سرای سنگ نیرنگ یک رنگ نهانی ، شوخی نیست می فهمی؟ شوخی نیست سیل سوزان ، و رنگ آتشزده از نمای دین مرگ یک ستاره *** هست روی زمین مردِ من پنجره می خواهی ؟ در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست و هیچ كس سوار بر اسب نیست! هیچ كس را در حال تعظیم نمی بینی! برده داری مرسوم نیست! در بین این همه پیكر تراشیده شده حتی یك تصویر برهنه نیست! یادمان بماند كه چه بودیم و چه شدیم
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
هوا کم کم سرد می شود.و سوز و خشکی گزند دهنده اش عذاب آور. و عذاب آور تر اینکه سوار اتوبوس یا مترو بشوی. همه اش سرفه و خر خر و خس خس سینه و تنگی نفس و این جور چیزها. سینه ها منبع باکتری و فضای اتوبوس و داخل مترو هم پارک شادی و جولانگاه آنها. تنها کافی هست وقتی به منزل میرویم و نشانه هایی از این علائم تحمیلی را در خود حس کردیم؛ یکی دو پیاز را در شیر بیندازیم و قدری رویش فلفل بپاشیم. این برای آب ریزش بود. و یا آرد را با گزنه بپزیم و در کیسه ای نو یا کهنه قرار دهیم . حالا هر رنگی که باشد.مهم نیست. و همین طور که جز جز می کند روی سینه بیندازیم. چون اگر به مطب دکتر متخصص یا غیر متخصص یا کلینیک برویم . بیماری سرما خوردگی که خوب نمیشود هیچ ؛ با دست پر تری هم به خانه برمی گردیم. یاد برنامه به خانه بر می گردیم افتادم. دوستی به مطب دکتر متخصص ِ بی تخصص رفته بود برای معالجه سرما خوردگی.که می گفت: متوجه لکه های روی دست دکتر شد. اون هم لکه هایی که کهنه نبود و رنگش نو بود. و با همان دست گلوی او را معاینه کرد.البته چراغ قوه هم انداخت. باطری اش را هم تازه عوض کرده بود.چون پر نور بود. بعد از چند روز سرما خوردگی اش که کمی بهتر شده بود . اون هم نه با داروهای آن دکتر . بلکه با همین دستوراتی که قبلا ذکر کردم . ؛ متوجه شد که همان لکه های کم رنگ و پررنگ روی دست خودش نمایان شده است.و راهی دکتر متخصص پوست شد.و..... روی هم رفته زمستان خوش است.شبیه تابستان !! و فضای خانه ها با عطر دل انگیز آشهای خوش رنگ و شلغم و بخورات ؛ صفا پیدا می کند.البته اگر قیمت شلغم و پیاز به قیمت پرتقال نرسد. و انواع قطع شدن های گاز و برق و تعطیلی مدارس در روزهای برفی سفید و ترافیک های وحشتناکش ؛که شادی و سرگرمی را به خانه ها می آورد !!! از رسانه ای شنیدم یکی از مسئولین که خودشون هم زکام بودند مژده دادند: امسال زمستان خوبی خواهیم داشت!!! . ستاره *** سلانه سلانه از اتاقش بیرون آمد.... وای خدای من سرما خورده..... 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ستاره*** |