تبليغاتX


__________________ ***آسمان ستاره***

***آسمان ستاره***

رنگ نگاه

 

آی افتاب طلایی

آی اسمان آبی

مرا به جشن ستاره ها کی  مهمان خواهید کرد

مرا که مثل پری دریایی خیسم از اشک شبنم های گل مریم

آی دریا

با تو ام

مرا سوار بر موجهایت به جاده ی کهکشانها میبری

جشن پایان  ستاره هاست؟؟

 من  زیر سایه ی  ابر ِ باران عشق  ؛ در انتظار  لبخند میزنم

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواندید ....

 

  قسمت ۴

 

آخرین زهر

 

 

 

 

از فکر وخیال و غصه سنگ رو سنگ هم بند نمی شد.

وقتی این همه زار و ذلت یک کودک را می شنوی و می بینی...

 

مادرش میگفت:چهار سال قبل همسرم و پدر این کودک فوت کرد.

میگفت" برای ثبت نام کودکم  در مدرسه خیلی سختی کشیدم.

وقتی متوجه بیماری اش میشوند گیج تر از خودشان 

 و هراسان تر از افکارشان، دایره وار چرخ میزنند بر نبودنشان ...

و از نزد من و کودکم میروند.

با هزار سختی از آموزش و پرورش و گواهی از پزشکان

 موفق شدم  نامش را در یک مدرسه ثبت کنم.

اما به چه شرطی؟!

به این شرط که یک صندلی جداگانه گوشه ای از کلاس به کودکم بدهند.

و به بجه های دیگر نزدیک نشود...

                                  ***

کاش به جای وحشت و ترس شگرف که  بر جامعه گستردند  ،

 سطح و بینش آدمیان را ارتقا می دادند.

کودک دلش نمیخواهد به کلاس برود.افسرده و غمگین آب می شد.

مادر میگفت"

همسرم بیماری ایدز داشت . و من  و کودکم ندانسته قربانی شدیم.

ما ، در دام انزوای ایدز افتاده ایم.

و این طرد شدن  بیماری را تلخ تر میکند.

برخورد های غیر احساسی ؛ خطر زا تر از خود بیماری ست.

 

 

 

 

 

زیبای غمگین مبتلا به ایدز  بود؛

که همسر این زن را آلوده کرد .

و   مادر و کودک در مانده....

آلوده تر از هر نا پاکی  ؛  بر پاکی این جامعه   می خندیدند...!!

فقط  ستارهء *** کوچولو  یواشکی به کودک  عشق هدیه داد

و به او لبخند زد.

 

 

 چند ماه بعد  صندلی بود ....

کودک نبود..

خانه بود

مادر نبود

شهر بود

زیبای غمگین ها  بودند......

میز بود قاضی هم بود ""یادتان که هست؟ همان قاضی""

که خود عامل انتقال ویروس به زیبای غمگین بود

 

آیا

تو خواهی بود؟

 

 

 

 در بسیاری از کشور ها تلویزیون قبل از پخش پر بیننده ترین برنامه هایش/

تیزر هایی مبنی بر آموزش پیشگیری از این بیماری را به نمایش می گذارند.

سکوت جامعه در برابر این بیماری  در نهایت مرگ  زود رس و تباهی....

 

پایان.....

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط ستاره*** |


 

 

 

 

 

 

ساقدوش میخواهم چکار

تاج سر  با گلهای یاس

رختی  از مریم عاشق

  تور   بر سرم   ناز شد

حلقه در  ریشه ی تو

 رنگ زر می خواهم  چکار

خانه ام  طواف جانت

قالی اش  شعر سخاوت

یک وجب  آرامش

یک بشقاب  دل خالی

برق چشمانت  یکرنگی

سینه ریز می خواهم چکار

گل سرخ جایش گم شد

لبخند زدم 

ستاره*** سیب  سفره ی پیوند مان شد

 

 سقف مهرم میشوی؟

سهم سیب میخواهم چکار

 آن هم

  برای تو...

 

 

 Ice Queen-3

 

هرچه میگذرد شرایط ازدواج مشکل تر از گذشته میشود.

طوری که جوانان یا بهتر بگوییم خانواده ها

میل به سر انجام دادن گلهای زندگیشان

نشان نمیدهند

از هزینه های سر سام آور مقدمات ازدواج گرفته تا نرخ مهریه و آوردن جهیزیه .

یک میلیون و هشتصد  هزار تومان برای آرایشگاه!!!

به راستی تفکرات این چنین لطمه به فرهنگ و اجتماع نمی زند؟

یا شایدم لطمه خوردیم ، و  به این روز افتادیم.!

بعد چه به سر این اجتماع خواهد آمد.؟ یا آمده؟

چرا همیشه فکر میکنیم فرصت هست

اما کو گوش شنوا

کاش قدرت داشتم

/کاش پَری رنگها بودم/

 رنگهای این چنین تفکرات را یک رنگی میزدم که

 دستهای در انتظار گرمای عشق زود تر یکدیگر را

بفشارند...کاش

 

 

   مبــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــه









+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

غم هایم را به چوب جالباسی می آویزم/

باز صبح به تن میکشمشان/

باز بر دوشم سنگینی میکند

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان)

قسمت ۳ 

 

 سرمایه

 

 

Single..2

 

 

تظاهرات مردم انگلیس برای از دست دادن سرمایه.......

 

روزنامه در دستانم لرزید

صدای استخوانهای چوبی شکسته اش عذابم میداد

چه راحت سرمایه ام را دزدیدند

به غارت بردند

ریشهای خشن تر از ذاتش را بر صورتم حس میکردم

و از  بوی گند ِ گلاب ترشیده از وعظ کردن شب قبل

 و بوی تن تلختر از بوی پای منبری هایش ،،

 رنگم زرد شد

من دیگر هیچم ؛ هیچ تر از  یک بانک سرمایه ی عفت

سر مایه ام را دزدیدند تا داد و بیداد نکنم

تا تظاهرات و اعتصاب نکنم

تا خط پروازم   از خود جایی باقی نگذارد

راه و رسم فرایض و تکالیف خود را خوب انجام دادند

و  با تلاشی نجیبانه

من را از خودم خریدند  ، از زیبای غمگین

برای حفظ سرمایه ام ؛ سرمایه ام را گرفتند.

تا به کاغذ سوخته ء ارث و میراث ِ رنگْ مرده ام

 مُهر زنند.

تا چ ِندر غاز  باقی مانده  از رنجهای  گذشته ام  را حفظ کنم.

امضا کردند کاغذم را

امضایی به شکل عنکبوت سیاه  که مرا در تارهایش  تاب داد.

با برچسب ستاره***ای طلایی 

 

 

 

 

 در همین نزدیکی ها  هر  روز  میبینم .هر روز      هر روز

من دیدم....

برای  کارهای اداری  ؛ اداره ات میکنند.!!!

تا تن به اجبارشان ندهی،،

زندگی  و خانواده ات دیگر نَفَس نتوانند کشید.

حالا باز راه چاره از من میخواهید؟

راه چاره اش  جز خودکشی  برای زیبای غمگین چه میتواند باشد.

مُرده ای که  بازدَم   پس میدهد.

هر چند او را زودتر از این کشته اند.

 

به منشی بگو قاضی  جلسه دارند!!! 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

 

 

 

 

 

شانه هایم را انداختم بالا

گفتم هر چه میخواهد بشود  ،بشود

حتی این کار را  جلو چند تا شاهد هم میشود انجام داد

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد جز اینکه از اتفاقات نا گوار دیگر جلوگیری کنیم.

شانه هایم را  بالاتر از همیشه انداختم

گاهی دودل بودن مانند کاردی می ماند که دسته اش به شکل ماری هست

 که دائم نگاهش میکنیم

و یک طرف تیغه ی آن آغشته به زهر  ،که نمیدانیم  از کدام طرف ِ کارد کیک را ببریم.

باز شانه هایم را بالاتر از قبل انداختم

دیر یا زود باید تصمیم بگیرم

چون ممکن است برق تیغه ی کارد کورم کند

 و تشخیص ندهم کدام طرفش زهر آگین هست.

من باید در صلح زندگی کنم؛ لااقل  خودم و وجدانم طعم صلح را تجربه کنیم.

بارها بدون اینکه متوجه باشیم با همین تیغه ی زهر آگین، 

قلم های سپید و قدم هایمان کوتاه شده است..

و چشمهایمان به آب مروارید سیاه رنگ باخته است.

و از خنده ی  به ما شانه هایشان تا سقف هم رفته است.

جیره ی زمان رو به پایان ست و من باید تصمیم بگیرم.

همیشه باید ارزشی را از دست داد تا به ارزش بالاتری دست پیدا کنیم.

این یعنی عشق با چند تا نقطه....

اما من برای بار آخر که شانه ها یم را  بالا انداختم 

 و  گفتم هر چه میخواهد بشود؛ بشود

چنان رگهای گردنم گرفت  که  گویی همان مار نقش بسته روی  دسته ی کارد

 زنده شده و  دور گردنم حلقه زده است.

اگر ستاره *** این رگهای گرفته و اخمو را ماساژ نمیداد،

 معلوم نبود چه بر سرم می آمد، چه خوب که در مقابل یک شاهد بودم.

 

 

 Male posing 2

 

Sunset

 

امتیاز برتر ما نسبت به حیوانات همین انتخاب راه دقیق و برتر

  و تشخیص دادن از روی اختیار و عقیده می باشد.نه غریزه.

ترس و سرما تمام وجودم را گرفته است.

آیا نام انسان را میتوانم بر خود بگذارم؟من کسی هستم که هرگز نبوده ام

کسی که پنهان شدم.

 فاصله ی  بین آن چیزی که هستم و آن چیزی که قرار است باشم .

چه رنگی میتواند باشد؟

نگرانم که زندگیم در برهوت جهان به درازا بکشد.

چه خوب بود مرا در قایقی بگذارندو درون آب رهایم کنند.

رودی که هرگز از رفتن باز نمیماند.

 من خود  رودی هستم در سراشیبی

رودی دور از ساحل ، رودی در درون....

این آفت کشنده که نه میتوانی آری بگویی نه میتوانی نه بگویی

باید با همان کارد از بین برود.

مکنونات قلبی من هر کدام یک توقع از من دارند

تا حالا نتوانستم آنهارا بشناسم و باید شروع کنم به شناختن.

فقط وقتی تو حرف میزنی حقیقت را بهتر میشناسم.

ستاره ی***نازم؛  تو فقط صلاح من را میخواهی .باز هم حرف بزن.

شانه هایش را  بالا انداخت گفت نمیدانم!!!

 

 Cécilia dreaming

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |


 

   به کجا میروم...........کجا؟

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان)

قسمت  ۲

 

 

 

 

 تقدیر کهنه

 

 

 زندگی با همهء پیچیدگیها و رمز و رازش در نهایت افسانه ای

بیش نیست.

 گذشته ای.....گذشته ای نه چندان دور

جنوب غربی میدان دروازه قزوین

محلهء بد نام     محلهء زنان منحرف و مترود

محلهء زنان زنده به گور

یادتون هست ؟

اینکه هر کسی آن موقع به دنبال گمشده ی خود در آن محل

می گشت

، نه اغراق است نه گزافه گویی ونه دروغ...

و اگر گمشده ی خود را در آن محل نمی یافتند ، خوشحال و

شادمان بر میگشتند.

و چه خوشحال تر می شدند که حد اقل جنازه ی ره گم

کردهء خویش را در پزشکی قانونی پیدا میکردند.و به سوگ

نشستن برای عزیز از دست رفته شان هزار بار پسندیده تر از

لکه ای بر دامن و داغی از ننگ و بد نامی بر پیشانی

داشتن است.

محلی برای می خوارگی و رقصیدن،

با چراغهای رنگی قرمز  و چشمک زن.

محله ای که بوی قمار می داد. و پاک باخته ای  نه تنها هستی

خود بلکه خانواده ی خویش را از دست می داد.

یا بلیط های بخت آزمایی و دامنه ی تخیٌل.

یادتون هست؟

چه زود ....رنگ رشته  ی زندگی گم شده است.و دلواپسی به

نشخوار گذشته تن در داده است.و جو یندگان زندگی میراث

گذشته را حفظ کرده اند.!!!

امروز زیر لوای    چه چیزی؟.......

همان تقدیر کهنه ....از پی ِ تکرار ِ واقعه...  باز تکرار میشود؟

امروز ستاره*** های گمشده

                       در بارش قحط سالی ِ اندیشه های روشنگرانه

                          چه زود پیدا می شوند.  مثل زیبای غمگین.

ای باران     بی امان ببار        ببار

                                      تباهی از این بالاتر........

 

 

 اما مصيبت به همين جا پايان نمي‌پذيرد

 زيرا اين زنان علاوه بر تن فروشي

 به دنياي مواد مخدر نيز پا گذارده‌اند.

اما نغمه ی  غم انگيز برخي از اين زنان از همان

 سالهاي اوليه كودكي و نوجواني

 برايشان نواخته شده است،

جايي كه اين دختران از سوي پدر، برادر، دايي و ناپدري

 خود مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اند.

خانه های عفاف!!!! دیگر چیست؟!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ستاره*** |



نگاهم رنگی دیگر میبیند..


HOME
E-Mail

LinkDump

اندیشه فـــردا
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Links

زمزمه ی زندگی
خودمو خودم
بامداد خمار
اندیشه فردا



آمار وبلاگ
کاربران آنلاين:
بازديدها :


همه چیز یک روز تمام میشود

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*



*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*

امروز دستانم خالی تر از روز های بی باران تَرَک بر هرچه دار و ندارم میزند امروز شعرهایم از بی آبی ته کشید اشکهایت را به من قرض میدهی؟
ستاره***

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ