تبليغاتX


__________________ ***آسمان ستاره***

***آسمان ستاره***

رنگ نگاه



















 

                                                    

رنگ  شکفتن 

با

زایش آ رزو ها

در

آغاز ِ باورم

گم شد

آنگاه که

کرم شب تاب را کشته بودند.

چه زود ، اشک داغ شاخه ی  سدر

سوزاند   دل ِ    مارا

بوف پیر هم خوب میدید.

خفاش از ذوقش تاب خورد و   به ستاره *** خندید.

 ستاره**

 پوسته ی مرمرینم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ستاره***


 

 

 اگر به یاد داشته باشید در دو قسمت ، رقص تعادل نوشته شد

ناخن خشک    یک بشقاب سیب

 ر ___قص تعادل  در ۳ قسمت  ، شخصیت بیرونی و درونی را  تلنگری زد

ر ـــقص آخر   متروک

 

 

 

 

 ن__ گویید قصه هست

 

کم حرف میزد.به تدریح از حرف زدنش کم و کمتر می شد.

گاهی به نظر می رسید به خواب رفته ،

گاهی هم می لرزید از سرمای خیالی.

آب خوش نقش و نگار ِ خیالش رعشه داشت.

زیرا او رویاهای کودکی اش  ؛ نقش بر  آب شده بود.

همیشه ماه بزرگ  شب چهاردهم  و مهتابِ همه جا گسترش را تجسم می کرد.

الان حتی صدای پارس سگان و  شبه سگان   را هم نمی شنود.

چهره ای رنگ باخته و کم خون که نوری بی رنگ را از خود منعکس می کرد.

زانو های بی اراده که خم و راست را اشتباه  می گرفت.

با نسیم صبحگاهی و مسح کشیدن به سر و رویش هم دیگر آشنا نبود.

می خواست بزرگ و قوی باشد .حتی اکنون امیدواری را هم از خودش

دریغ کرده است.

گویی کسی به کولش سنگینی می کند و تکانهای ناشی از هق هق ؛

قطره های درشت اشک را بر سرش می کوباند.

دیوارهای پوچی هر لحظه به هم نزدیک می شد و او را

در بین خودشان له می کرد.

سقف کوتاهتر از همیشه ، خاک ِ عالم را بر سرش ریخت.

و متروک تر از هر موقعی شده ؛ آدمی بی سر و ته.و مضحک .

///عالِم بی عمل...///

هنگامی که این سه کلمه ء فریاد گونه که مثل سوت قطار گوشش را

کر کرده بو د بر  روی کاغذی لای  در ِ خانه اش دید. ،

 باد رَدا و عبایش را از بند  ِ دست قضا و قدر به لجن زار کشید و برد.

و ستاره ***رقص تعادل او را  به وضوح میدید 

که

 چراغ دلواپسی های سَرْ بندش   شد.

 

 

نگویید قصه هست

 

 

 

چه بسا عمر های کوتاه که ساعات و لحظاتشان از عمرهای بلند ؛

بالنده تر    می باشد.

و چه بسا  که در این عمر کوتاه در حال تجارتی نباشیم

که به ورطه ی نابودی سقوط کنیم.

و زمین خورده و خاکمال شهوت نشویم..که بازی و شوخی بر نمیدارد

و نامی جز ننگ  بر اشتیاق زندگی نمی گذارد...

مخصوصا در جایگاهی که الگو و سر مشق دیگران هستیم.

 

 

 

 

رق __ص تعادل 3

متروک... 

                        پوسته ی مرمرینم 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |



نگاهم رنگی دیگر میبیند..


HOME
E-Mail

Archives

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Links

زمزمه ی زندگی
خودمو خودم .امین آزادی طلب
بامداد خمار
اندیشه فردا



آمار وبلاگ
کاربران آنلاين:
بازديدها :


همه چیز یک روز تمام میشود

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*



*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ*

امروز دستانم خالی تر از روز های بی باران تَرَک بر هرچه دار و ندارم میزند امروز شعرهایم از بی آبی ته کشید اشکهایت را به من قرض میدهی؟
ستاره***

*წஜღ*.*წஜღ*.*წஜღ