|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
اگر آینه نمی شکست....در زمزمه ی زندگی من دهان باز میکنم تو فریاد شو من قلم دست میگیرم تو دیوان شعر شو من کفش میخرم تو تا میتوانی راه برو من شیر میخرم تو شیر قهار شو من و تو ندارد ما ..... اصلا تو دهان باز کن من فریاد میشوم تو قلم دست بگیر من دیوان شعر میشوم تو کفش بخر من راه میروم تو شیر بخر من من .. من.. اصلا من .. من و تو ندارد در این هنگامه ی بد قواره در این بزم رقاصان کهنه در کمین کنار استخوانهای پوسیده در سطل های خیابان سنجاقکی خوش باور میشویم بر ورق تاریخ آبکشیده ی سلاٌخ من و تو. ما که هستیم... 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
آهی عمیق میکشد اشک در چشمانش حلقه می بندد اینطوری نگاهم نکن می دانم می دانم از فراق من کمرت شکست می دانم می دانم نه شب داری نه روز از رنگ و رویت پیداست اینطوری نگاهم نکن اینجا که هستم ، پریشان جسم وپریشان روحی بیش نیستم بر سر جسمم موجوداتی غریب تجارت میکنند و روحم کجاست ؟ نمی دانم روح؟روح دیگر چیست؟! دیگر توانی نیست که از درماندگی حتی دستهایم را به هم بمالم از صدای نوک زدن نوک های بی رحم کبوتران صبحگاهی به ظاهر مظلوم نفرت دارم.به چه نوک میزنند؟ به آرامشم؟ یا تلنگر ، که کجایم؟ و غافلگیرم کنند که الان کی هستم؟ اینطوری نگاهم نکن اشکهایت را چه جور باید پاک کنم آنجا و هر جای دیگری هم که باشم همای سعادت به شکل عقابان مضطرب در پروازند. شاید اولین راحتی من همین است که اینجا باشم چلاق وامانده ای که به سوی نقطه ی نا معلومی می تازد گرسنگی و تشنگی هم دیگر غلبه ساز نیست. اینطوری نگاهم نکن باید پیش از غروب خورشید خانه باشی دلم را رها کن ، همانطور که مرا از تو رها کردند می گویند این لحظات فرستاده شده اند برای آزمون جان آدمیان!!! ولی سختی آن را تو به دوش میکشی.!!نازنینم چه کسی میگوید؟ کدام آزمون؟ از کجا به کجا آمدم . شاید مرز آمدن و بودنم یک تفکر غلط بود چه بی حواس به دنیا آمدم و رفتم.با کوله باری پر از حسرت. شاید الان زاییده شده ام. چه فرتوت و درمانده هستم. میدانم به هنگام مرگ بیشتر درک خواهی کرد که چه می گویم نازنینم باور نکن که زندگی رنگارنگ امروز ؛ تنها زندگیت است. یعنی نمی گذارند که باور کنی باور نکن امشب هوا ابریست و ستاره *** بر سنگ قبرم نتابید اینطوری نگاهم نکن برگرد میگویند شب قبرستان ترسناک است برگرد .بشقاب حلوا و خرما را هم با خودت ببر.... حقیقتی تلخ آمدنی که باید بروی جنگی که هرگز پیروز نخواهی شد مرگ و زندگی شاید توقف در آستانه ی گمراهی هم مرگیست که سنگ قبر ندارد. کجایند آنها که به خواسته های خود رسیدند؟ کجایند پادشاهان و خسروان؟ چنان بودم که می گفتند باش ، اما آخرش چی شد؟ روح؟ ح ـــقیقتی تلخ آمدنی که باید بروی ۲۰ شهریور و پدرم.... د __ل گرفته _ در زمزمه ی زندگیــــــ دوستان لطفا آدرس وبلاگ فراموش نشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
مورچه ای بی هدف می دود چشم هایی رنگ تاب را می دزدد سرها بی گریبان میچرخند چه شده؟ پریشانی ِ زمین است اینجا... آتش سیگار میخوانَد که دود از کنده بر می خیزد رادیو جیبی ِ مرد موجی بی موج می گرید کودکی غزل میسراید من : پادشاهم پریشانی زمین است اینجا.. در کف سرد سیمانی این پناهگاه محو شدی از روشنایی پاهایت چرا می لرزند جیغ کوتاه قاچ داد جانش را گوش هایش تیز تر شد، کاسه ی سبز رنگی قِل می خورد و میرود قلب زندانی ؛ می دوشد آزادی را از پستان هزار پا که قد کشد شاخه ی سفید نگاهش تا دستانش چشمهای خورشید را ببوسد زیر لب گفت " ستاره*** پریشانی زمین است اینجا... هق هقی کرد و خندید روزگار نصب میکند یک نام را ... میخواستم می خواستم خنده ی سرخی باشم ترانه ای تازه کنج یک دنیا.... وقتی پریشان باشی شعر هایت هم پریشانست... آنگاه رنگ آسمان صورتی با چشمهایت حرف میزند و یا هیچ آتشی گرمت نمیکند سردی روزگار را... (ستاره***) آیا شعرم پریشانست ؟ ک ___نج دنیا هیچ آتشی گرمت نمیکند 
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ستاره*** |