|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
آرامش را در مطلع کدامین اشعارم پیدا کنم؟ در پشت نقطه های خاکستریش؟ یا آن سو تر که ستاره ای از پنجره ی شعرهایم می درخشد. چقدر برای گنجشکها نان خرد شده ، بر حکایت های گرسنه ام بپاشم
قسمت ۱ ناخن خشک نگویید قصه هست هیچکسی نبود میز چیده شده بود باقالی پلو-مرغ- کباب- فسنجان- سالادو دسر... ا ز دور چشمک میزدند.. همیشه با خودم ناخن خشک بودم و هر وقت جایی دعوت بودم از فرصتی که کسی متوجه نشود استفاده می کردم و یک دلی از عزا در می آوردم در برابر این وسوسه قادر به مقاومت نبودم و نیستم حالا یا ناظر اعمال داشته باشم یا نداشته باشم! خودم که میدانم چکار میکنم ولی بعد طوری رفتار میکنم که کسی چیزی متوجه نشود با خودم ناخن خشک بودم به خودم نمیرسیدم نه غذای آنچنانی نه خرید آنچنانی و از فرصتها استفاده میکردم!! خبر نداشتند که خودم در اعمال و رفتارم شَل میزنم و دیگران را عصای خودم میکنم. و همیشه هم شعار میدادم و آیین زندگانی تعلیم میدادم باید مراقب می بودم تا من را در حال ارتکاب اعمالی که خودم به بدی از آنها یاد میکردم ؛ نبینند یاوه رفتار نمیکردم؛ یاوه تر مرا میدیدند عقل یعنی آنچه که میدانی بگویی و به گفته ی خودت عمل کنی. دور و برم چه خبر هست از بی عقلان !! یا من شبیه آنها هستم یا آنها شبیه من!! با خودم ناخن خشک بودم آخرت را هم به دنیا فروختم ، خریداران انگشت شمارند.! داشتند دسر میخوردند ؛ گفتم نخورید میگویند از پودر استخوان خوک ، ژلاتین درست کردند. ستاره*** در ِ گوشم گفت : من که دیدم داشتی ناخنک میزدی!! کجایند اهل یقین؟ و خریداران آخرت/؟!!! نصیحت کردن و پند دادن و فرار از حقیقت تا کی؟ تا کجا؟ اثراتش را میبینیم . جز انسان زدایی چیز دیگری نصیب نمیشود.. گروه شیطان ؟! 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
| ||||||